اندیشهورزان علوم انسانی؛ ماکس ورتهایمر (1943-1880)
ماکس ورتهایمر در 15 آوریل سال 1880 در پراگ زاده شد. او در دانشگاه پراگ نخست در رشتهی حقوق و سپس در فلسفه تحصیل کرد. پس از آن او مطالعاتش را در برلین و وورتسبورگ ادامه داد. ورتهایمر سرانجام در وورتسبورگ به اخذ مدرک دکتری نائل آمد. در سالیان بعدی، کارهای او شامل پژوهش در روانشناسی شهادت بود، بیتردید علاقهی پیشین او به حقوق و دلبستگی پایدارش به سرشت حقیقت انگیزهی این کارهای او بود. او همچنین پژوهشهایی دربارهی موسیقی، که تمام عمر به آن دلبستگی داشت، انجام داد.
در سال 1910، ورتهایهمر آزمایش اینک مشهورش را دربارهی حرکت ظاهری انجام داد، پدیدهای که ما وقتی آن را مشاهده میکنیم که دو شیء نامتحرک، تحت شرایط خاصی، بهنحو متوالی در مکانهای مختلف نمایان میشوند (پدیدهای شبیه به تصویرهای متحرک). این اقدام او سرآغاز روانشناسی گشتالت بود، انقلابی عظیم در اندیشهی روانشناختی.
پدیدهای را که ورتهایمر در آن پژوهید، نمیشد با روانشناسی شایع آن زمان تبیین کرد. در سال 1910 روانشناسی سرشتی تحلیلی داشت و یک تقلید ناپخته از علوم طبیعی بود. روانشناسی آن دوران سعی داشت هر پدیدهی پیچیدهای را به پدیدهای سادهتر یعنی به عناصری که پنداشته میشد کل را برساختهاند فروبکاهد.
اما آشکار بود که این رویهی تحلیلی بسیاری از واقعیات مشهور روانشناسی را نمیتواند توضیح بدهد. برخی حامیان روانشناسی قدیم کوشیدند چارچوب قدیمی را حفظ کنند اما با افزودن مفروضاتی به جهت سامانبخشیدن به یافتههای مشکلآفرین آن را ترمیم کنند. محققان دیگر که شاهد نابسندگی رویکرد متعارف بودند، منکر این شدند که اصلا با مسائل روانشناختی بتوان به شیوهی علمی برخورد کرد.
در نگاه ورتهایمر، هیچکدام از این خطوط سیر انتقادی به هستهی مسائل راهی نداشت. مشکل روانشناسی قدیمی فراتر از ناتوانی در تبیین یافتههای آزمایشگاهی بود. بهزعماو، هر چه حیاتبخش، معنادار و اساسی بود در رویکرد سنتی غایب بود. او میپنداشت که معضلْ فقط روش علمی نیست، بلکه مفروضات کلی دربارهی روش است که گمان میکند روش روانشناسی باید ذرهوار [اتمیستی] باشد.
اما هیچ ضرورتی وجود نداشت که علم به این معنا تحلیلی باشد. ورتهایمر آن رویکردی که کلهای پیچیده را بهمثابهی جمعهای سادهای مینگریست که باید بهنحوی دلخواهانه و غیرنظاممند به عناصر مربوطه فروکاسته شوند، رویکرد «از پایین» نامیده است. حالآنکه بسیاری از موقعیتها به یک رویکرد «از بالا» نیاز دارند. در این موارد آنچه را که دربارهی کل اتفاق میافتد نمیتوان از دانش به اجزاء وقتی که تکهتکه مدّتظر قرار بگیرند دریافت، بلکه رفتار اجزاء خودشان به جایگاهشان در یک کل ساختاریافته، یعنی به بافتاری که در آن موجودند، وابسته است.
اینها موقعیتهایی هستند که برای روانشناسی بیشترین اهمیت را دارند. در این موقعیتهاست که ما ارزش، نظم و معنا را مییابیم. بنابراین حرکت ظاهری نمیتواند فهمیده شود، اگر که فرد فقط به «سکونها»یی تولیدشده توجه کند. همینسان شکل یک دایره، آرامش یک منظره، انعطافناپذیری یک فرمان و گریزناپذیری یک نتیجه را نمیتوان با آگاهی از اجزاء مستقل از هم درک کرد. در اینجا ویژگیهای یک کل و خصایص اجزاء از پویایی کلها منتج میگردد.
ورتهایمر در سال 1912 در فرانکفورت مدرس دانشگاه شد. او بعدها به برلین رفت و در سال 1929 دوباره به فرانکفورت بازگشت. در تمام این دوران مشغول پرورش ایدهها و اثرگذاری بر دانشجویانی بود که خودشان بعدها روانشناسان برجستهای شدند. او برای برقراری ارتباط سخنرانی را به نوشتن ترجیح میداد، باوجوداین او مقالات برجستهای در خصوص بهکارگیری رویکرد از بالا در سازمانبخشی به میدان ادراکی و سرشت اندیشیدن نگاشت.
اندکی پیش از انتخابات سال 1933 ورتهایمر از رادیوی همسایه به یکی از سخنرانیهای هیتلر گوش داد. او تصمیم گرفت خانوادهاش در کشوری زندگی نکنند که چنین مردی ممکن است در آن بالاترین درجهی اداری را از آن خود کند. روز بعد او همراه خانوادهاش به مارینباد در چکسلواکی مهاجرت کرد. دیری نپایید که او دریافت هیتلر یک پدیدهی زودگذر نیست. بنابراین او دعوت دانشکدهی تحقیقات اجتماعی (بعدها دانشکدهی تحصیلات تکمیلی علوم سیاسی و اجتماعی) دانشگاه نیویورک را پذیرفت تا در تبعید به آن بپیوندد. او در آنجا مطالعهاش دربارهی اندیشیدن را از سر گرفت و اثر برجستهاش «اندیشیدن ثمربخش» را به رشتهی تحریر درآورد. این کتاب حاوی آزمایشهای بدیع و نافذی دربارهی فرایندهایی است که در هنگام اندیشیدن بهبهترینوجه رخ میدهند. او، در یک سلسله از مقالات، کاربرد اندیشهی گشتالت در مسائل ناظر به حقیقت، اخلاق، آزادی و دموکراسی را نشان داد. از بخت بد او زنده نماند تا طرح منطق گشتالتی خود را به نگارش درآورد.
کلمات کلیدی: ماکس ورتهایمر، روانشناسی گشتالت، اندیشهورزان علوم انسانی